
دلتنگ کودکی ام!
یادش به خیر، قهر می کردیم تا قیامت!
و لحظه ای بعد،
قیامت می شد...
حدود25 سال پیش وقتی که اول راهنمایی بودم
یکبار اومدم از جایخی یخچال یخ در بیارم که دستم چسبید به یخ
و همان موقع بود که به فکر یک شیطنت اساسی افتادم .

سراغ پسر خاله ام رفتم که 2 سال از من کوچک تر بود رفتم و بهش گفتم
اگر راست میگی و خیلی کلهات کار میکنه بیا و زبونت را به این قالب یخ بزن .
خلاصه او هم گوش کرد و زبونش به قالب یخ چسبید
و سعی کرد که با زور آن را جدا کند
دختر خاله ام دوید و مامانشو صدا کرد
حسابی نگران شده بودم
فکر می کردم که زبون هم مثل دست به یخ می چسبه
و راحت میشه کندش
اما نشد....
مامان و خاله ام اومدن آشپزخونه
به مهدی گفتند که اصلا عجله نکن
زبونش رو زیر آب گرفتند
تا یخ از اون جدا بشه

خیلی خوشحال شدم که زبونش از یخ جدا شد
اگه به زور زبونش رو از یخ جدا می کرد.....
یخ از زبوون جدا شده بود
ماموریت مامان و خاله ام هم به پایان رسیده بود
حالا من بودم و یه مامان و یه خاله ی عصبانی ............
اولین روزی که پام به خونه اش باز شد
اون روزی بود که متوجه شدم دختر بچه های همسایه مون به اونجا می رند،
تا قرآن یاد بگیرند.
من جا مونده بودم.
دو جلسه بود که کلاس قرآن شروع شده بود.

اکرم و زهرا می گفتند: خانم لطیفی قبول نمی کنه که شما رو ثبت نام کنه.
ایشون گفته بود که دیگه ظرفیت کلاس تکمیل شده
و دیگه کسی رو قبول نمیکنه برای ثبت نام.
با هزار امید وآرزو همراه با اکرم به طرف کلاس راه افتادم.
خانم لطیفی رو خیلی دوست داشتم.
وقتی به خونه خانم مرتاضی رسیدیم، اکرم و زهرا با خانم لطیفی صحبت کردند
ولی ایشون گفتند که نمیشه و ظرفیت تکمیله.
خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت.
اکرم وزهرا به کلاس رفتند و من به خونه خودمون برگشتم.
خونه ی خانم مرتاضی حدود سه تا کوچه با ما فاصله داشت.
از پشت بام خونه مون می تونستم
درخت اکالیپتوس بزرگی رو که توی حیاط خونه شون بود ببینم.
درختی بزرگ وسط باغچه ی حیاط خونه ای 70 متری یا شاید کوچک تر.

به سرعت خودم رو به خونه رسوندم.
ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم.
مامانم دوست صمیمی خانم مرتاضی بود
با ایشون صحبت کرد
قرار شد که من هم به کلاس قرآن برم
و همراه دوستام قرآن بخونم.
خیلی خوشحال شدم .
منتظر موندم تا جلسه بعدی کلاس قرآن شروع بشه.
پ ن1: من کلاس سوم ابتدایی بودم که به کلاس قرآن می رفتم.
پ ن2: بعضی از اسامی واقعی هستند و بعضی به علت فراموشی اسم جایگزین هستند.
پ ن3: به یاد او می نویسم که الان در بین ما نیست. کسی که یادش همیشه در دلم زنده است.
خانم مرتاضی عزیزم که خیلی زود ما رو ترک کرد.![]()


صدای نقاره خونه رو خیلی دوست دارم
به خصوص موقع طلوع آفتاب
اون وقتی که از ساعت 12 شب رفتی حرم و تا صبح توی حرم بودی
حالا خسته ای و می خوای بری خونه استراحت کنی
یک دفعه صداش بلند میشه

شما چطور؟
شما هم این صدا رو دوست دارید؟

