سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
شهید - *نور اهلبیت *علیه السلام
   1   2   3   4   5   >>   >

شهید حاج حسین اسکندرلو به روایت تصویر

شهید حاج حسین اسکندرلو به روایت تصویر


 



لینک عکس در صورت عدم مشاهده


 شهید حاج حسین اسکندر لو در دوران کودکی



لینک عکس در صورت عدم مشاهده


شهید حاج حسین اسکندر لو در دوران نوجوانی




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندر لو (شخصی با پیراهن آبی رنگ)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر وسط)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر پنجم از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو(نفر وسط)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء در مناسک حج


شهید حسین اسکندر لو


لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر دوم از سمت چپ)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر وسط)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت چپ)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر دوم از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از سمت راست)، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء - در تصویر شهید عباس کریمی نیز دیده می شود




لینک عکس در صورت عدم مشاهده


سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع) لشکر 10 سید الشهداء


+ نوشته شـــده در یکشنبه 17/2/91ساعــت 1:8 صبح تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
شیر جبهه ها

شهید حسین اسکندرلو
شیر جبهه ها


شهید حسین اسکندر لو


لبنک عکس در صورت عدم مشاهده



سیدمحمد مشکوه الممالک
حاج حسین اسکندرلو، در جنگ به شیر جبهه ها معروف بود، فرمانده 42ساله ای که نیروهایش برایش جان می دادند و او جان در گرو جانان داشت، آرزوی شهادت دعای هر لحظه اش بود و عشق به ولایت در وجودش شعله می کشید.
درحال حاضر پایگاه بسیجی در جنوب تهران، واقع در منطقه 51، شهرک رضویه به نام او مزین شده است چرا که خانواده محترم این شهید بزرگوار ساکن این محله هستند. بچه های این پایگاه جوانان و نوجوانانی هستند که حاج حسین را ندیده ولی شیفته و عاشق او هستند و برای زنده نگه داشتن نام او هرساله نیمه های اردیبهشت با برگزاری مراسمی یاد و خاطره او را گرامی داشته و به زبان آوردن نام او را مایه فخر و مباهات خود می دانند. نامی که گمنام ماند و جاودانه.


حسین در تاریخ 21/2/1341 در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب تهران چشم به جهان گشود دوران تحصیل را با هوش و استعدادی بی نظیر می گذراند. وی در زمان نوجوانی با شور و اشتیاق فراوان وارد صحنه های مبارزه علیه شاه و رژیم سلطنتی شد و در روز پیروزی انقلاب اسلامی از جمله اولین کسانی بود که با تصرف پادگان تسلیحاتی به مردم کمک کرد. با شروع جنگ تحمیلی حاج حسین راه خود را دفاع از انقلاب و آرمان هایش قرارداد و به سوی جبهه ها شتافت. او بارها در جبهه مجروح و شیمیایی شد ولی هربار مصمم تر برگشت و سرانجام در عملیات سیدالشهدا در روز 31/2/56 به مقام رفیع شهادت نائل آمد.


همرزمان و فرماندهان از تواضع و فروتنی اش می گویند از اینکه مهم ترین نکته اخلاقی اش بصیرت بالا و عشقی بود که به ولایت داشت.
همیشه در کلامش از مقتدایش می گفت و جانش را برای ولایت می داد.


از فرماندهی دسته تا فرماندهی گردان، اقتدار فرماندهی اش کارساز موقعیت هایی دشوار بود. با قبول مسئولیت گردان علی اصغر(ع) این گردان از بهترین گردانها بود. همیشه مسئولیت کارهایی که احتیاج به دقت نظر و ابتکار عمل و تفکر داشت به حاج حسین محول می شد. دریایی از مروت و مردانگی بود و هرآنچه می دانست و تجربه می کرد را به همه بچه ها منتقل می کرد، همیشه رزمنده ها دور او حلقه زده و از طریق حاج حسین از آموزش های تاکتیکی خوبی برخوردار می شدند.
وجودش درهر موقعیتی به بچه ها روحیه می داد و با حضورش همه آرامش و هماهنگی داشتند. حاج حسین از نیروهای محوری لشکر بود که در طراحی عملیات، نظرات و ابداعات بسیار مؤثری داشت و حتی عقاید و نظراتش بر روی فرمانده گردان های دیگر نیز تأثیرگذار بود. اگر در انجام عملیاتی احتیاج به موافقت فرمانده گردان ها بود ابتدا از حاج حسین نظر می پرسیدند و فرماندهان دیدگاههای او را تأیید می کردند.


عاشق شهادت بود و همیشه این آرزو را از خدای خود طلب می کرد، همیشه خود را به بچه هایی که در حال شهادت بودند می رساند و در آن لحظه های آخر به آنها التماس دعا می گفت که دست ما را هم بگیرید. در بیانش خلوص لحن یک عاشق موج می زد و می گفت: من اینجا آمده ام تا بجنگم، این سه یا چهار لیتر خونی که در بدن دارم را به خاطر اسلام، هر جا که لازم باشد می ریزم و با کمال میل جانم را فدا می کنم.


عملیات در فکه با رمز مقدس یا سیدالشهداء، آغاز می شود و همه بچه های لشکر شجاعانه می جنگند، حاج حسین رشادت های خود را کامل می کند و سرانجام چند ساعت پس از شروع عملیات خبر شهادت حاج حسین اسکندرلو به گوش فرمانده لشکر می رسد، خبر خیلی تلخ و جانسوزی بود و فرمانده لشکر از افراد مطلع می خواهد به بچه های دیگر خبر ندهند و هر کس پرسید بگویند حاج حسین مجروح شده است. فرمانده می دانست خبر شهادت حاج حسین، فرمانده قهرمان گردان علی اصغر(ع) باعث از دست دادن روحیه بچه ها است.


حاج حسین اسکندرلو، عشق بچه های لشکر01 سیدالشهدا است.


نامش حسین، نام گردان تحت امرش «حضرت علی اصغر(ع)» از لشکر 01 سیدالشهدا و در نبردی عاشورایی در عملیات سیدالشهدا در فکه به سوی شهادت شتاف.
مادرش از دوران کودکی اش می گوید: زمانی که برایش کفشی نو خریده بودم، حسین وقتی فهمید کفشها متعلق به اوست به زمین خاکی محله رفته و کفشها را خاکی و کثیف کرده و برمی گردد. مادر با ناراحتی علت را از او می پرسد، در جواب مادر می گوید: من از اینکه کفش نو بپوشم خجالت می کشم خواستم کثیف باشد تا کسی نفهمد کفشهایم نو است.


از لابه لای خاطرات حاج حسین، مادر ماجرای اخراج از کلاس اول دبستان را تعریف می کند، آن روز وقتی حسین به خانه می آید با ناراحتی می گوید من دیگر به مدرسه نمی روم، مادر علت را جویا می شود، حسین می گوید: معلممان در کلاس بافتنی می بافت و من گفتم شما اینجا هستید که به ما درس بدهید نه اینکه بافتنی ببافید! معلم هم از این حرف عصبانی شده و مرا از کلاس اخراج کرد. مادر فردای آن روز به همراه حسین، نزد مدیر مدرسه می روند، معلم به شدت از دست او عصبانی است و اجازه ورود به کلاس نمی دهد. حسین به مدیر می گوید: شما باید بدانید در کلاس هایتان چه می گذرد. مدیر اندکی تأمل می کند و پس از تحسین او را به کلاس بازمی گرداند. مادر از قناعت مثال زدنی اش تعریف می کند از رفتار و روحیاتش که بی نظیر و بی همتا بود.


برادرش عباس اسکندرلو از علاقه مندی های بچه های جنگ به حاج حسین روایت می کند و معتقد است یکی از ویژگی کم نظیر او این بود که در مواقع عملیات اولین کسی که با دشمن مواجه و درگیر می شد حاج حسین بود. او همیشه جلودار نیروهایش بود. عباس از خاطره ای می گوید در زمان عملیات خیبر، اسفند 26 زمانی که برای گذراندن امتحانات خود از کردستان به تهران آمده بودم روزی در منزل مشغول درس خواندن بودم که درب خانه را زدند وقتی درب را باز کردم با صحنه عجیبی مواجه شدم، حسین را دیدم با لباسی خاک آلود و حالتی غیرطبیعی وارد منزل شد، من و مادرم تا لحظاتی شوکه شده بودیم تا اینکه تعریف کرد که دیشب در عملیات خیبر موج انفجار او را گرفته و با هواپیما به بیمارستان فیروزگر تهران منتقل کرده اند، می گفت: از بیمارستان فرار کردم و آمدم خانه! آن شب وقتی دوستانش برای دیدنش آمدند شرح عملیات را تعریف کرد و من نیز می شنیدم، می گفت؛ دشمن برای بازپس گیری جزیره مجنون پاتک سنگینی کرده بود، به گردان مأموریت دادند که هر طور شده باید مانع پیشرفت دشمن بشود، وقتی وارد جزیره شدیم شلیک تیربارهای دوشکای دشمن دائم روی سر بچه ها بود و آتش طوری بود که همه زمین گیر شده بودند. به ناچار بلند شدم و آر پی چی را از دست آرپی چی زن گرفتم رفتم سمت تانکی و با شلیک آرپی چی به یکی از تانکها و انفجار تانک، ناگهان تمام گردان یک جا بلند شدند و تکبیرگویان به سمت دشمن هجوم بردند. آن شب بچه ها توانستند حدود 06 تانک دشمن را منهدم کنند.


برادر حاج حسین این گونه ادامه می دهد:
به یاد دارم که در آخرین روزها همه متوجه تغییر حالت او شده بودند، کسی که در جمع شلوغ می کرد و همه را می خنداند، حالا آنقدر ساکت شده بود که توجه همه را جلب کرده بود. غذایش را کامل نمی خورد و با کسی حرف نمی زد. انگار که به زحمت آنجا نشسته باشد، یک بار سر سفره گفتم: حاجی قبلا اولین نفر سر سفره می نشستی و آخرین نفر بلند می شدی، چرا اینطور شده ای و کم غذا می خوری؟ گفت باید خود را با شرایط جبهه سازگار کنم، نباید چیزی را بیشتر از دیگران مصرف کنم.
بسیاری از رفتارها و ناخالصی های خود را در جبهه از دست داده بود. خوب به یاد دارم که همیشه زود عصبانی می شد و واکنش نشان می داد ولی در زمان جنگ، فقط در مواقعی که جان نیروهایش در خطر بود این حالت به او دست می داد.
به مادرم گفتم حسین آخر شهید خواهد شد و مادرم نیز حرفم را تأیید کرد.
منبع: کیهان


+ نوشته شـــده در یکشنبه 17/2/91ساعــت 12:54 صبح تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
معلم جدید...

معلم جدید...

بوی دسته گلی که روی صندلی معلم گذاشته بودند، فضا را پر کرده بود.


کلاس بدون معلم آن‌قدر ساکت بود که معاون مدرسه حظّ کرده بود.


درِ کلاس باز شد. آقای مدیر وارد شد و همه سر پا ایستادند.

معلم جدید پشت سرش آمد.


آقای مدیر معلم جدید را معرفی کرد و برگشت.


همه نشستند. معلم جدید، دسته گل را روی میز گذاشت و نشست،


دفتر کلاس را برداشت:

ـ خب، حاضر غایب می‌کنم تا بهتر شما را بشناسیم، عباس رحمانی،

ـ حاضر.

ـ امید جنتی،

ـ شهید شده.

معلم از کلاس رفت و هرگز بازنگشت.


بعداً بچه‌ها شنیده بودند که گفته بود: ماندن در این کلاس‌ها خجالت دارد.


هفته بعد هم که وصیت‌نامه‌اش را در مزار شهدا خواندند، همین جمله را نوشته بود.


معلم شهید


لینک عکس در صورت عدم مشاهده


+ نوشته شـــده در دوشنبه 11/2/91ساعــت 7:4 صبح تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
عرق شرم...

عرق شرم...


شهر در روز مرّگی معمول خود به سر می‏برد و سوداگران در هر کوی و برزن بساط پهن کرده بودند. شرجی هوا هوش و حواس را از سر می‏ربود.

وارد مسجد شدم. نسبتاً خلوت بود. جمعی از بچّه ‏ها دور هم نشسته، به اصطلاح، جمعشان جمع بود و از هر دری سخنی می‏گفتند.

شیرین کاری و شیرین زبانی، چاشنی کلامشان بود و خلاصه‏ی مطلب ؛ گل گفتن و گل شنیدن غوغا می‏کرد و هر کس سعی داشت حریفش را با لطیفه‏ای جاندارتر و با مزه‏تر از میدان مبارزه به در کند.

در همین هنگام شهید «محمّد والی» در حالی که لباس تیره ‏ای به تن داشت وارد مسجد شدم. پس از سلام و علیک و احوال‏ پرسی، آرام وبا وقار در گوشه‏ای نشست و به نقطه ‏ای خیره شد.

انگار دست غمی بزرگ رشته ‏های نازک فکرش را پریشان کرده بود. لحظاتی گذشت و او بی ‏اعتنا به محفل دوستانه‏ ی ما همچنان در عالم دیگری سیر می‏ کرد و گرفته به نظر می ‏رسید.

در این میان یکی از دو تن از دوستان متوجّه او شدند و با خنده و شوخی خطاب به شهید والی گفتند: «فلانی! مگه کشتی‏ات غرق شده؟!»

«محمّد» آرام و شمرده ولی بسیار جدّی لب به سخن گشود و گفت:

«برادران! مگر نمی‏دانید امروز، روز شهادت امام هفتم ماست. آیا چنین بگو بخندی در این روز سوگ و ماتم شایسته‏ ی ما شیعیانش هست؟!»

سخن بیدارگر محمّد، مثل آبی سرد بر آتش شعله‏ ور شادی دوستان فرود آمد.


پس سکوتی سنگین بین ما حکم ‏فرما شد و عرق شرمی بر پیشانی غفلت ما نشست و در خویش آب شدیم.

راوی: برادر شاهین خلیلی


شهید محمد والی


لینک عکس در صورت عدم مشاهده


+ نوشته شـــده در دوشنبه 11/2/91ساعــت 6:56 صبح تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
آخرین لحظات زندگی شهید محسن وزوایی

آخرین لحظات زندگی شهید "محسن وزوایی"

محسن تمام قد بر روی جاده‌ای که نیروها بدون جان‌پناه می‌جنگیدند، ایستاده بود و فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش گرفته بود؛ او تمام گردان‌های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی‌سیم فرماندهی، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به کلیه واحدها، به کلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی کنید... الله‌اکبر!».


شهید محسن وزوایی


روایتی از آخرین لحظات زندگی شهید «محسن وزوایی»

 تاریخ تولدش 8 مرداد ماه 1339 در تهران و شهادت دهم اردیبهشت 1361 با مسئولیت قائم مقام تیپ محمدرسول‌الله(ص) در عملیات «الی بیت‌المقدس» است و امروز آرام گرفته در قطعه 26 بهشت زهرا(س).

شهید «محسن وزوایی» که کوه‌های بازی‌دراز، بازی‌خورده اراده آهنین‌اش بودند، دانشجوی رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود و شناخت کاملی از مکتب اسلام داشت. این اسطوره جوان سرانجام پس از شرکت در عملیات‌های متعدد، در عملیات «الی بیت‌المقدس» هنگام هدایت نیروهای تحت امرش بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید. متن زیر روایتی است از آخرین لحظات زندگی زمینی این مرد آسمانی:

ـ مسعودی جان دقیق توجه کن... شما باید نیروهایت بلافاصله بروند در سمت چپ جاده مستقر بشوند، حتی یک نیرو هم نباید سمت راست جاده باشد. خودت که می‌دانی سمت راست هیچ حافظ و مانعی برای نیروها وجود ندارد. شنیدی چی گفتم؟

مقارن ساعت ده صبح در پی پیشروی دلهره‌آفرین حدود یکصد و دوازده دستگاه تانک لشکر 3 زرهی دشمن از سمت جنوب ایستگاه گرمدشت به سوی مواضع گردان‌های مقداد و میثم، محسن وزوایی شخصاً هدایت عملیاتی این دو گردان را بر روی جاده اهواز ـ خرمشهر به عهده گرفت.

محسن تمام گردان‌های تحت امر محور عملیاتی محرم را از طریق بی‌سیم فرماندهی محور، مخاطب قرارداد و با لحنی مصمم و جدی گفت «به کلیه واحدها، به کلیه واحدها! همه سریع به جلو پیشروی کنید... الله‌اکبر!».




شهیدان محسن وزوایی و حسین تقوی‌منش


با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب کارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده‌ها عراده توپ، صدها تانک مدرن و سایر سلاح‌های منحنی‌زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراکم اجرا می‌شد. هلی‌ کوپتر‌های توپدار ساخت روسیه و فرانسوی یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبک اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بودند. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیکی محل استقرار او رسانده بودند.



 پیکر مطهر شهید محسن وزوایی


محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی که بدون کمترین سنگر و جان‌پناهی هنوز در غرب جاده می‌جنگیدند فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می‌گفت «برادرها بیایید پشت جاده لااقل از روبه‌رو کمتر اذیت می‌شید» عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش کشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند که ناگهان انفجار مهیبی در نزدیکی محسن رخ داد و بعد...

هنگامی که عباس بالای سرمحسن رسید، او را دید که به همراه معاون دومش حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی‌شان به خاک شهادت غلطیده‌اند؛ سپس با ملایمت چفیه سیاه‌رنگ دور گردن محسن را باز کرد و با همان، صورت خاک‌آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند، گوشی بی‌سیم را به دست گرفت.

ـ احمد، احمد، شعف

متوسلیان: شعف، احمد بگوشم

ـ حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی‌علمدار شد؛ آقا محسن... آقا محسن...

شعف دیگر نای صحبت کردن نداشت و احمد متوسلیان آنچه را که می‌بایست بشنود، شنیده بود.

منبع: ققنوس فاتح


در صورت عدم مشاهده عکس اینجا و اینجا و اینجا کلیک نمایید.




+ نوشته شـــده در یکشنبه 10/2/91ساعــت 6:56 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
ای شهیدان ، عشق مدیون شماست

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست


                          هرچه ما داریم از خون شماست


                                                    ای شقایق ها و ای آلاله ها 


                                                                        دیدگانم دشت مفتون شماست


شهید


در صورت عدم مشاهده عکس اینجا کلیک نمایید.


+ نوشته شـــده در یکشنبه 10/2/91ساعــت 6:22 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
مخ جوان ها را می زد و آنها را می برد جبهه!

مخ جوان ها را می زد و آنها را می برد جبهه!


شهید علی بلورچی


صدای گرمش در پشت تلفن من را به گرفتن مصاحبه با او بیشتر ترغیب کرد، مادر شهید علی بلورچی را می گویم، از او چیز زیادی نمی دانستم. آدرس را گرفتم و راهی شدم. انتظارم درست بود،با صمیمیتی وصف ناشدنی من را میهمان خانه اش کرد. عکس های علی، دیوار خانه را تزیین کرده بود. از فرزندانش سؤال کردم گفت: یک دختر دارد و یک پسر که همان شهید علی بلورچی است. لبخند از لبش کنار نمی رفت از قضا روز تولدش هم بود.
ولی وقتی میهمان سفره ی دلش شدم و خاطرات تنها پسرش را با کنجکاوی تمام پرسیدم، لحظاتی فرا رسید که بغض پنهان شده در سخنان و آهنگ حزن انگیز کلامش مرا شرمنده ی این مادر بزرگوار کرد.

از کودکی شهید بگویید؟ از به دنیا آمدنش چه خاطره ای دارید؟
- پسرم از همان روز به دنیا آمدنش تا آخرین روز زندگی مظلوم بود و آزار و اذیتی برای من نداشت. رفتارهایش از همان کودکی مرا به تعجب وا می داشت. بزرگ تر از سنش رفتار می کرد. آرام و ساکت بود. وقتی زبان باز کرد با این که هیچ کس به او آموزش نداده بود، مرا «مامان جان» صدا می زد. برای من بسیار تعجب آور بود، چون خواهر بزرگش به من «مامان» می گفت و علی بی آن که کسی به او گفته باشد، می گفت «مامان جان»، آدب و احترام به بزرگ تر از همان نحوه ی صحبت کردنش مشخص و معلوم بود.
بچه ای منطقی بود. یعنی اگر می نشستی و با استدلال و منطق با او صبحت می کردی، راه درست و و غلط را تشخیص می داد و سعی می کرد راه درست را انجام دهد. بسیار مهربان بود. خواهر بزرگش را خیلی دوست داشت با این که اغلب اوقات بازی های پسرانه می کرد ولی اگر خواهرش از او می خواست که با هم خاله بازی کنند علی رغم میل باطنی اش قبول می کرد. می خواست دل خواهرش را به دست بیاورد و نشکند.
به خاطر ندارم اتفاقی افتاده باشد که من از دستش ناراحت شده باشم. اگر هم پیش آمده، یکی دو بار بیشتر نبوده.


در تربیت او چه معیارهایی را مدنظر داشتید؟
- سه چهار ساله بود که پدرش را از دست داد. برایش هم پدر بودم و هم مادر. یک بار در کودکی کار بدی انجام داد و من او را تنبیه کردم. همسایه مان گفت: «یتیم است، تنبیهش نکن!» من هم گفتم: «بچه یتیم هم تربیت لازم دارد.» از همان اول در تربیتش حساس بودم. از کودکی منطقی با او صحبت می کردم. برای تأمین معاش زندگی مجبور به کار کردن بودم، به همین خاطر علی را پیش مادربزرگ پدری اش می گذاشتم. زیاد به کوچه می رفت و حرف های بدی را از بچه های کوچه یاد گرفته بود. وقتی او را به خانه می آوردم آن حرف های بد را خطاب به خواهرش تکرار می کرد و چون زشتی کار خود را می دانست از خواهرش می خواست به من چیزی نگوید، ولی من متوجه می شدم. یک روز او را در بغلم نشاندم و هر چه حرف زشت بود برایش شمردم. و گفتم: «مامان جان من هم می توانم این سخنان بد را بگویم، ولی آیا شما تا به حال شنیده اید من از این حرف ها بزنم؟!» گفتن این سخنان زشت جز این که دهان آدم را کثیف می کند و شخصیت آدم را پایین می آورد تأثیر دیگری ندارد و هیچ دردی را دوا نمی کند. از آن موقع دیگر حرف زشت نزد و کارش را ترک کرد. بسیار حرف گوش کن و منطقی بود.


 درسش چطور بود؟
-در مدرسه همیشه شاگرد ممتاز بود. سال چهارم و پنجم ابتدایی را با هم خواند و زودتر به راهنمایی رفت. جز سال سوم راهنمایی که در آن مقطع سنی به خاطر شرایط خاص دوران بلوغ کمی در مدرسه مشکل پیدا کرده بود. مثلاً یک روز از مدرسه من را خواستند و معلمش به من گفت: «پسر شما خیلی راحت سر کلاس به من می گوید من دیشب زیاد بازی کردم و خسته شدم و نتوانستم مشق بنویسم.» نگاهی به معلمش کردم و گفتم: «شما متأسفانه به دروغ شنیدن عادت کرده ای؟ ولی خوشبختانه بچه ی من دروغ نمی گوید و این از خصلت های خوب بچه ی من است. پرسیدم: مگر درسش ضعیف است؟»
نمی دانم تا به حال نام مدرسه ی «مفید» را شنیده اید یا نه. یک مدرسه ی فوق العاده مذهبی بود. او دبیرستانش را در این مدرسه گذراند. حتی زمانی که در جبهه بود گاهی به مدرسه ی مفید سر می زد. این اواخر مدیر مدرسه شاکی شده بود. به او می گفت: هر وقت می آیی این مدرسه مخ چند تا از این جوان هارا می زنی و به جبهه می بری! مدیر مدرسه می گفت: من نمی دانم این پسر با چه زبانی و سحری با این بچه ها صحبت می کند، که آن ها مشتاقانه به دنبال علی به جبهه می روند. شب عملیاتی هم که شهید شد با دوستانی بود که همگی از بچه های همین مدرسه بودند. سیّدحسن کریمیان، حمید صالحی از دوستان نزدیکش بودند که هر دو شهید شده اند.


از دوستان پسرتان کسی هست که الآن هم به شما سر بزند؟
- بله. دوستان پسرم در زمان جبهه الآن تنها مایه ی دل خوشی من هستند. آقای جهانگیری، آقای اصغر کاظمی، آقای حمید عسگریان که هنوز هم به من سر می زنند و با هم ارتباط داریم. همین جمعه با یکی از دوستانش و خانواده ی ایشان به بوستان نهج البلاغه رفتیم. هر چند به علت کهولت سن برایشان مزاحمت ایجاد می کنم و دست و پا گیرشان هستم، اما آن ها دوست دارند که با آن ها همراه باشم.


 این دوستان خاطره ای از پسرتان برای شما تعریف می کنند؟
- بله. یکی از همین دوستانش تعریف می کرد که یک بار در منطقه ی عملیاتی ای پشت خاکریز بودند که در اثر اصابت خمپاره سنگر منهدم می شود و آن ها در زیر خاک مدفون می شوند، در آن لحظه همه خود را باخته بودند و می گفتند ما دیگر زنده به گور شده ایم. ولی دوستانش می گویند علی شما خیلی خشنود بود و می گفت: نگران نباشید، آرام باشید، بالأخره متوجه می شوند و ما را نجات خواهند داد و همین هم می شود و بعد از 15 دقیقه شخصی متوجه مدفون شدن آن ها می شود و نجاتشان می دهد.


گفت و گو با لامعه لشگرلو


منبع: کیهان


+ نوشته شـــده در سه شنبه 5/2/91ساعــت 7:34 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
گفته بود تیر به قلبم می خورد و خورد

گفته بود تیر به قلبم می خورد و خورد


کسانی که جبهه رفته اند، می دانند در هر خطی دو سه نفر بودند که خط را نگه می داشتند و بقیه سیاهی لشکر آن ها بودند.
در یکی از عملیات ها گردان کمیل جناح چپ عملیات را عهده دار بود. یعنی اگر دشمن می خواست ما را قیچی کند باید از این گردان می گذشت که این گردان 4 ـ 3 روز مقابل دشمن ایستادگی کرد. یکی از آن افراد مؤثر در این مقاومت شهید بلورچی بود. من می خواهم صحنه ای را برای شما تشریح کنم. تصور کنید که در منطقه و لب آب دژی باشد که از قبل از عملیات خیبر در آن جا احداث کرده بودند ، پشت سر ما نی و آب بود و جلوی روی ما دشمن بود. زمانی که مجبور شدیم با کلی شهید و زخمی برگردیم، چندین ساعت آن گوشه را فقط علی تحت نظر داشت. حیدر اسدی کمک او بود.


آر.پی.جی


علی آن قدر آر.پی.جی زده بود که از هر دو گوشش خون می آمد. بالای دژ ایستاده بود و ما می ترسیدیم که به ما سنگ بخورد. گلوله های آر.پی.جی را با گونی به پایین دژ می آوردم و یکی یکی آن ها را برای پرتاب آماده می کردم و پرت می کردم تا بلورچی بگیرد. یک لحظه ناخودآگاه رفتم بالای دژ. دیدم تانکی که رو به روی بلورچی هست شاید 30 متر با دژ فاصله داشت. تانک مقابل با سرعت در حال حرکت به سمت دژ بود و تیرهایی که می زد از بین پاهای بلورچی رد می شدند و از کنار دژ می گذشتند. لحظه ای به خودش تردید راه نمی داد که این تیرها به او اصابت می کنند یا نه. این شجاعت را کمتر کسی داشت. چیزی که از علی بلورچی در خاطرم می آید مصداق عینی زاهدان شب و شیران روز است.
در همان عملیات بدر ابتدا تیر به بازوی حیدر اسدی برخورد کرد. بعد از مدتی بلورچی هم تیر خورد و پایین افتاد. با اصرار دست بلورچی را بستیم و او را به عقب فرستادیم. حال و هوای آن لحظات را یک بار تعریف کرد که به طور اتفاقی هم اکنون فیلم آن موجود است؛ ایشان می گوید که بچه ها مراقب باشید بعضی اوقات که شهادت پیشنهاد می شود، دست رد به سینه اش نزنید. من در بدر فلان جا که بودم یکی به من گفت مجروحیت می خواهی یا شهادت؟ من با خودم گفتم حالا که جنگ ادامه دارد، مجروحیت را می خواهم اما طوری نباشد که زمین گیر شوم و باز هم بتوانم بیایم. تا این سخنان در ذهنم خطور کرد، تیر به دستم خورد و افتادم. مراقب باشید درست انتخاب کنید. این مسئله گذشت تا ما خودمان تجربه کردیم و دیدیم واقعاً درست است. تا قبل از کربلای پنج پای من آسیب دیده بود و نمی توانستم به جبهه بروم. ایشان آمدند در منزل از من خداحافظی کردند. خداحافظی بسیار جدی. گفتم این دفعه شما برای شهادت انتخاب شده اید؟! گفت: بله. ایشان کربلای پنج نرفتند. یک بار در همین چهارراه لشکر با موتور می رفتیم. به ایشان گفتم: چرا نرفتید ؟ گفت: حمید!آن قدر ضجه زدم اما نشد باید از آن طرف انسان را دعوت کنند؛ دست ما نیست.
قبل از کربلای هشت معلوم شد که این بار ایشان رفتنی هستند. ایشان خیلی جدی با خواص خداحافظی کردند. به مسخره به ایشان گفتیم: که این بار مثل دفعه قبل است؟ می روی و برمی گردی؟ گفت: نه. شب عملیات ما با هم نبودیم. ولی رفقا می گفتند که چند ساعت قبل از آن غسل کرد و با خوشحالی روی همایل خودش اسامی افرادی که شهید شده بودند را مانند دفعات قبل نوشت. به زور از مسئول خودش خواسته بود که سر ستون باشد. جز اولین نفراتی بود که افتاد. تیر به قلبش خورده بود.خودش از قبل پیش بینی کرده بود که تیر به قلبش می خورد.


راوی: حمید دادگسترنیا / دوست و همرزم شهید علی بلورچی


منبع: کیهان


در صورت عدم مشاهده عکس اینجا کلیک نمایید.


+ نوشته شـــده در دوشنبه 4/2/91ساعــت 6:17 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
یاعلی تا باران بعدی...

شهید


سلام...


من که یادم نیست...اما مادر می گفت...گفته ای بعد باران برمی گردی...


من اینجا نشسته ام...این محیط را و زبان مردمش رانمی فهمم ...


تنها نمی توانم...من هم می خواهم بیایم...خسته شدم...صبر فقط من؟...انتظار فقط من؟...


دیگران از دردهای این زمین مسموم سهمی نمی برند؟...


آری بی توجهی های اخیرت حسودم کرده...


قهر؟ نه!...دلخورم...


اگر می دانستم خلف وعده میکنی...


کلاس اول به جای آمد نیامد را تمرین می کردم...


و دیگر...باران را... که ساعت دیدار نامیدی... نمی ستودم...


همین...


یاعلی تا باران بعدی...

پ ن :

دور از من و عمه کجا ها رفته ای تو    که یک جای سالم در سرت حتی نداری

حتی پر از زخم و جراحت هم که باشی               زیباترین بابای دنیا تا نداری

 با دختر تو دختران شام قهرند                      با طعنه می گویند تو بابا نداری

 من را به ببر همراه خود تا که بفهمم          تو دوست داری دخترت را یا نداری



پ ن: از دلنوشته های دختر شهید.  :((


شهدا شرمنده ایم.


در صورت عدم مشاهده عکس اینجا کلیک نمایید.


+ نوشته شـــده در یکشنبه 3/2/91ساعــت 12:22 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
سرباز آخر

شهید


دیر آمدی ای جان عاشق

بی چتر و بارانی از این باد

ای تکه تکه روح معصوم

ای تار و پود رفته  از یاد

 

دیرآمدی  تا قد کشیدم

با خاطراتی از تو در سر

 دیر آمدی از باد و باران

دیر آمدی! سرباز آخر

 

پنهان شدی در خاک شاید

خاک از تن تو جان بگیرد

تا شهر تنها باشد و ابر

دلشوره ی باران بگیرد

 

امروز دست آشنایی

بیرون کشید از عمق خاکت

کم کم به یاد خاک آمد

انگشتر و مهر و پلاکت

 

در شهر می پیچد دوباره

بوی گلاب و اشک و شیون

تا شیشه ی عطر تنت را

از خاک بیرون می کشم، من

 

این ریشه های مانده در خاک

دلشوره ی توفان ندارند

پایان این افسانه ها کو

افسانه ها پایان ندارند

 عبدالجبارکاکائی

پ ن : عشق یعنی استخوان و یک پلاک...
پ ن: برای شادی روحشون صلوات


در صورت عدم مشاهده عکس اینجا کلیک نمایید.


+ نوشته شـــده در یکشنبه 3/2/91ساعــت 12:14 عصر تــوسط نور الزهراء | نگاه زیبا
   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه