
بخشنده باشید تا شاد بمانید
به نظر می رسد آنهایی که مهربان تر و بخشنده ترند، شادترند!به خاطر این5دلیل از امروز بخشنده تر باشید.
1ـ برای لذت بردن از زندگی
می خواهید در زندگی موفق باشید؟بخشنده شوید. به گفته استفان انهورن، پزشک متخصص سوئدی، بخشنده بودن یکی از فاکتورهای دخیل در موفقیت است. بررسی های علمی نشان داده است وقتی شما کار خیری انجام می دهید، ناحیه ای در مغز که مربوط به لذت بردن است فعال می شود. این همان ناحیه ای است که وقتی غذایی خوشمزه می خورید یا رابطه عاطفی برقرار می کنید، فعال است.
2ـ رهایی ازافسردگی
آیا می دانستید وقتی زمان خود را صرف کمک کردن به دیگران و برطرف کردن نگرانی آنها می کنید خود نیز از نظر روانی در وضعیت بهتری قرار می گیرید؟تحقیقات پژوهشگران نشان داده است افراد بخشنده و خیرخواه خوشبخت تر بوده، احساس افسردگی کمتری می کنند و کمتر به بیماری هایی نظیر الزایمر مبتلا می شوند.
3ـکمک به دیگران یعنی کمک به خود
وقت گذاشتن برای دیگران به معنی هدر رفتن وقت نیست. بررسی ها روی دانش آموزان دبستانی نشان داده است، دانش آموزانی که به هم کلاسی های خود درآموختن دروس کمک می کنند در دو سال آتی نمراتی بالاتر از آنچه دیگر هم کلاسی ها کسب می کنند، به دست می آورند.
4ـ بخشیدن یعنی تضمین سلامت قلب
محققان به مدت10سال از71قربانی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند خواستند به دردهای خود فکر کرده واز ضارب انتقام بگیرند. بررسی های پزشکی روی این افراد نشان داد ضربان قلب آنها و فشار خونشان هر بار که به این موضوع فکر می کنند، افزایش می یابد. در مقابل محققان از گروهی دیگر خواستند به بخشیدن و فراموش کردن دردهای خود فکرکنند. نتایج حاکی از کاهش استرس و ناراحتی های قلبی عروقی در این افراد بود.
5ـ بخشیدن یعنی خوشبختی
جالب است بدانید که همیشه بخشیدن با به دست آوردن رابطه مستقیمی دارد. همانطور که می گوییم با هر دست بدهی با همان دست می گیری، بخشیدن نه تنها یک حس لذت را به دنبال دارد، بلکه اعتماد به نفس فرد را بالا می برد. بررسی های پژوهشگران کانادایی نشان داده است که در میان افراد با درآمد یکسان آن دسته که بخشنده ترند حس خوشبختی بیشتری دارند.
منبع:نشریه موفقیت، شماره 190
منافات دین و شادی؟!

بسیاری از مردم و به خصوص جوانان، چنین میپندارند که دینداری با زندگی شاد منافات دارد و کسانی که دیندارترند، از شادی کمتر در زندگی برخوردارند و کسانی که به احکام و آموزههای دین کمتر پایبندند، در بهرهبرداری از لذتها و شادیهای زندگی، آزادی بیشتری دارند. آیا این پندار، صحیح است و اساساً این پندار از کجا شکل گرفته است و منشأ آن چیست؟
تعریف ما از دینداری و زندگی شاد چیست؟
دینداری
منظور ما از دین، اسلام ناب و حقیقی است؛ نه هر چه که به عنوان دین شناخته میشود. هر فرد یا جامعهای که باور عمیقتر و جدیتری به مبانی اعتقادی اسلام داشته باشد و در عمل و رفتار هم چارچوب اسلامی را بیشتر و دقیقتر عمل کند، دین دار تر شمرده میشود.
از آن جا که دین حق، یعنی اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآله موجب تأمین سعادت انسان و نشان دهنده راه خوشبختی حقیقی است و سعادت و خوشبختی است که شادی حقیقی و ماندگار را برای ما به وجود میآورد. بنابراین، دینداری درست نمیتواند با شادی حقیقی، ناسازگار و متضاد باشد.
رفتارهای ناشایست کسانی که ادعای دینداری میکنند و آداب و رسوم غلطی که به نام دین در جوامع دینی جاری است، نباید به حساب دین گذاشته شوند. دین به ما توصیه میکند که در مواجهه با یکدیگر، چهرهای بشاش و شاد داشته باشیم و حتی اگر اندوه و غصهای هم در درون ما وجود دارد، آن را به رخ دیگران نکشیم و کام دیگران را تلخ نکنیم.1 بیتوجهی به این دستورات، موجب برداشت غلط از دینداری شده است.
امامان ما فرمودهاند که شیعیان ما یعنی دینداران حقیقی، در شادی و سرور ما، شادمانند 2 و در حزن و اندوه ما،اندوهگین.
حالا اگر در جامعه ما تعادل رعایت نمیگردد و به شادی و سرور به اندازه مراسم عزاداری و گریه اهمیت داده نمیشود، ناشی از برداشت ناقص و عادت غلط دینداران است؛ نه این که دینداری صحیح و حقیقی آن را ایجاب نمیکند.
به هر حال، دینداری به معنی صحیح و جامع آن، منافاتی با زندگی شاد به معنی درست و عمیق آن ندارد؛ ولی نگاه و تعریف ما از زندگی شاد هم باید روشن شود تا پاسخ این پرسش کامل گردد.
دینداری حقیقی، موجب میشود که ما از هر راهی و وسیلهای، درصدد کسب شادیهای فردی و مادی خود نباشیم و راحتی دیگران را به راحتی خود ترجیح دهیم تا از این طریق به شادیهای عمیقتر، متعالیتر و ماندگارتری دست یابیم
زندگی شاد
شادی، همان حال خوش، انبساط خاطر و احساس مثبت و خوبی است که هر کسی آن را تجربه کرده است. شنیدن خبری مسرت بخش، به دست آوردن موفقیتی برجسته، قرار گرفتن در موقعیتی لذت بخش، مشاهده صحنهای غرور آفرین، همه و همه، موجب خوشحالی و شادی خاطر انسان میگردد؛ اما همه شادیها به یک اندازه برای ما مهم و مطلوب نیست.
دانشجویی که برای به دست آوردن موفقیتی علمی در حال پژوهش و مطالعه است، به راحتی از بسیاری خوشیها و شادیهای گذرا چشم میپوشد تابه خوشحالی و شادی ناشی از آن موفقیت علمی دست یابد. کارگر یا کارمندی که برای تأمین معاش خود و فراهم کردن زندگی راحت و شاد، تلاش فشرده و خستهکنندهای را انجام میدهد، در این راه از بسیاری از لذتها و شادیهای زودگذر چشم میپوشد و حتی سختیها و رنجهایی را تحمل میکند.
بنابراین، بدیهی است که «برای به دست آوردن لذتهای بزرگتر و شادیهای ماندگارتر، باید از لذتها و خوشیهای کوچکتر و پستتر، صرفنظر کرد».
اگر اندکی روی همین قاعده تأمل و درنگ داشته باشیم، به راحتی در مییابیم که انواع و اقسام شادیها را باید طبقهبندی کرد و سپس برای زندگی شاد، به تعریفی مناسب و صحیح دست یافت.
اقسام شادیها
شادیها گاهی گذرا هستند و گاهی ماندگار؛ گاهی کاذبند و گاهی حقیقی؛ گاهی شخصیاند و گاهی خانوادگی و یا ملی و نوعی؛ گاهی سطحیاند و گاهی عمیق؛ گاهی مادیاند و گاهی معنوی و البته به دست آوردن هر شادی، نیاز به تلاش دارد و هزینه خاص خود را میطلبد.
این هزینه، گاهی مادی است و گاهی معنوی و گاهی هم مادی است و هم معنوی. شادیهایی در زندگی یافت میشوند که بسیار پرهزینهاند و هیچ فرد عاقلی حاضر نیست هزینههای آن شادیها را تحمل کند؛ ولی برخی شادیها کم هزینهاند یا ارزش آن را دارند که برای به دست آوردن آنها،هزینههای فراوان تحمل شود.
کسانی هستند که شادی شخصی خودشان برایشان مهمتر از هر چیز دیگری است و رنج و زیان دیگران، برای آنان در ازای به دست آوردن آن شادی، هیچ اهمیتی ندارد.
کسی که با سرقت اموال یا تجاوز به ناموس دیگران، برای خود شادی فراهم میسازد، آیا نمیاندیشد که هزینه شادی او را دیگران باید تحمل کنند؟
اکنون این سؤال را باید مطرح کرد که منظور از زندگی شاد چیست؟
به نظر میرسد که اغلب به ابعاد و اعماق زندگی شاد،توجه نمیشود و با معیارهای ناقص و سطحی، زندگی شاد تعریف میشود. در سطح خرد میبینیم که بسیاری از افراد، شادیهای گذرا و مادی خود را به هر قیمتی بر شادیهای ماندگار و معنوی خود و نیز بر شادیهای دیگران ترجیحم میدهند و در سطح کلان هم شاهد تأمین لذت و شادی برخی طبقات مرفّه جامعه وبا شادی مادی و ظاهری برخی کشورها و ملتها، به بهای گزاف رنج و سختی و تباهی، برای سایر طبقات یا سایر کشورها هستیم.
آیا منظور از منافات بین دینداری و زندگی شاد، این گونه شادیهاست؟
اگر این طور است، باید تأکید کنیم که دینداری با این زندگی شاد، قطعاً منافات دارد و اساساً دین حق و اسلام ناب، برای پیشگیری از این گونه شادیها ارائه شده است.
دینداری حقیقی، موجب میشود که ما از هر راهی و وسیلهای، درصدد کسب شادیهای فردی و مادی خود نباشیم و راحتی دیگران را به راحتی خود ترجیح دهیم تا از این طریق به شادیهای عمیقتر، متعالیتر و ماندگارتری دست یابیم.3
توجه داشته باشیم که بسیاری از شادیهای ما، ناشی از شرایط و وضعیتی است که دیگران به وجود آوردند و یا ناشی از حماسهای است که رنج و تلاش دیگران آنرا خلق کرده است. شادی و لذت عمیق و گستردهای که ملت ما در حماسه فتح خرمشهر (در سوم خرداد 1361) به دست آوردند و یا شادی تاریخی و ماندگار دستیابی به استقلال، آزادی و مردم سالاری، نتیجه تلاشها و مجاهدتهای تعداد بیشماری انسانهای وارسته و فداکار بوده است. دینداری، زمینهها و عوامل و انگیزههای پیدایش چنین شادیهایی را فراهم میسازد.
ظلم بزرگی به انسانهاست که آنان را تنها به شادیهای ظاهری و مادی دل خوش و سرگرم کنیم و زندگی شاد را در چارچوب تنگ شادیهای سطحی و گذرا، تعریف کنیم. چه محرومیتی دردناکتر و تأسفبارتر از محرومیت از شادیها و لذتهای متعالی و اصیل است؟
بنابراین، باید بر روی تعریف زندگی شاد، تأمل کنیم. روشن است که بخشی از شادیهای زندگی، شادیهای شخصی ، مادی و گذراست و نمیتوان این واقعیت را انکار کرد که هر انسانی به این گونه شادیها نیاز دارد.
دین، این نیاز طبیعی را نه تنها رد نکرده است، بلکه برای تأمین صحیح و درست آن، راهکارهای فراوان و آسانی را هم ارائه کرده، ولی مهم این است که فرد و جامعه دیندار، زندگی را در زندگی مادی و حیات دنیوی محدود نمیکنند و این کافران و منکران حقیقتند که جز ظواهر زندگی مادی را نمیبینند و از زندگی اخروی و حیات ابدی، غافل میباشند.4
ما اگر دیندار واقعی باشیم، نباید تنها به زندگی شاد دنیوی بیندیشیم و نباید شادی زندگی پایدار و جاودان خود را از یاد ببریم. تأمین زندگی شاد، به معنی واقعی آن، مستلزم هزینههایی چون چشم فروبستن از برخی شادیها و لذتهای دنیوی است؛ لذتهای حرامی که غالباً جایگزین حلال هم دارند و اگر به درستی نگریسته شوند. شادی ناشی از آنها، چندان هم خوشایند نیست.
شادیهای مادی و طبیعی
به هر حال، شادیهای طبیعی و مادی هم لازم و ضروری است؛ به شرط این که تأمین این شادیها، به شادیهای دیگر لطمه وارد نکند و این شادیها، موجب رنجها و دشواریهای بعدی برای ما نباشند و نیز مانع دستیابی و چشیدن شادیهای متعالی، معنوی و ماندگار نگردند.
اگر زندگی شاد را برای خود و دیگران با این سه اصل، تطبیق دهیم و درصدد تأمین آن باشیم، دینداری، نه تنها مانع آن نیست؛ بلکه فراهم کننده و تسهیل کننده آن است.
احکام اسلام، تأمین کننده شادیهای اصیل
دستورات و احکام اسلام در باب عبادات و کسب معرفت الهی و نیز برخی دستورات و مقررات اجتماعی و اقتصادی اسلام که به ظاهر محدود کننده لذتها و خوشیهای ماست، دقیقاً به همین منظور قرار داده شده است.
شادی معنوی کسی که با چشم پوشی از لذتهای طبیعی، به سیر و سلوک معنوی پرداخته و لذت رابطه با خداوند را چشیده است، هرگز برای دیگران قابل فهم نیست.
شادی عمیقی که فراتر از رنجها و سختیهای ظاهری برای یک انسان مجاهد و سخت کوش، برای اطاعت امر خدا حاصل میشود، با شادیهای سطحی و گذرا، قابل مقایسه نمیباشد.
بنابراین، ظلم بزرگی به انسانهاست که آنان را تنها به شادیهای ظاهری و مادی دل خوش و سرگرم کنیم و زندگی شاد را در چارچوب تنگ شادیهای سطحی و گذرا، تعریف کنیم. چه محرومیتی دردناکتر و تأسفبارتر از محرومیت از شادیها و لذتهای متعالی و اصیل است؟
بنابراین،اگر بگوییم که هدف اصلی دین و دینداری، دستیابی به زندگی شاد، به معنی واقعی و کامل آن میباشد، سخنی به گزاف نگفتهایم.
ما اگر دیندار واقعی باشیم، نباید تنها به زندگی شاد دنیوی بیندیشیم و نباید شادی زندگی پایدار و جاودان خود را از یاد ببریم. تأمین زندگی شاد، به معنی واقعی آن، مستلزم هزینههایی چون چشم فروبستن از برخی شادیها و لذتهای دنیوی است؛ لذتهای حرامی که غالباً جایگزین حلال هم دارند و اگر به درستی نگریسته شوند. شادی ناشی از آنها، چندان هم خوشایند نیست
در این صورت، در مییابیم که بدون دینداری، نمیتوان به زندگی شاد دست یافت.
از همین رو، قرآن کریم، دینداران واقعی و هر انسان راستین را به شادیها و لذتهای حقیقی بشارت میدهد و فاسقان و کافران را از غصههای ماندگار و وضعیت اندوه باری که برای خود رقم زدهاند، بیم میدهد.5
نتیجهگیری
اگر تعریف خود را از دینداری، زندگی، شادی و غم، مورد باز کاوی و تأمّل قرار دهیم، خواهیم دید که دینداری حقیقی و پای بندی به ارزشهای دینی، گرچه برخی شادیهای مادی و طبیعی را محدود میکند، ولی در عوض، لذتها و شادیهای متعالی و ارزشمندی را برای فرد و جامعه دیندار، به ارمغان میآورد و آن چه را که انسان غافل از دین، به عنوان زندگی شاد برای خود میپندارد، چیزی جز شادیهای سطحی و مادی نیست که علاوه بر محروم کردن دیگران از شادی، غالباً مستلزم هزینههای فراوان، پیامدهای تأسف بار و بالاتر از همه، محروم شدن از لذتها و خوشیهای ابدی و معنوی است.
اگر زندگی جاودان و ابدی انسان را در نظر بگیریم، زندگی شاد، جز در پرتو دین داری تحقق نخواهد یافت و اگر زندگی شاد دنیوی را هم جستوجو کنیم، بادینداری، میتوان به مصداق جامع، متعادل و صحیحی از آن دست یافت؛ البته به شرط آن که همه ابعاد دین را به درستی شناخته، در عمل به آنها پای بند باشیم. با این حال، برخی دریافتها، رفتارها و عادات در بعضی از جوامع دینی، از جهت عدم توجه به لذتها و شادیهای مشروع، قابل نقد است و باید اصلاح گردد.
پینوشت ها:
1. غررالحکم و درر الکلم، ص 91.
2. همان ،ص 117.
3. ر.ک: حشر(59)، آیه 9.
4. سوره روم(30)، آیه 7.
5. ر.ک: آل عمران(3)، آیات 170-188.
منبع :
اندیشه قم ؛ مقاله علی ذوعلم
ولایت بهار

مثل وابستگى جهان خلقت به حجت خدا، مثل وابستگى انسان به هواست. قوام وجود انسان به هواست. جایى که هوا نباشد، انسان، توان بودن ندارد. امام هم اگر نباشد، جهان خلقت، تاب ماندن ندارد. امام، حجت خدا در دنیا وولى خدا بر مردم است ودر نظام خلقت ولایت تکوینى وتشریعى دارد.
این ها را باید بدانى تا بدانى که در انتظار که هستى. در انتظار او که آسمان به یارى او ایستاده است(1) وزمین به یمن وجود او گیاه مى رویاند. او که دلیل بودن همه ى هستى وبهانه ى آفرینش است. او که از عصاره ى عصمت آفریده شده، از آلودگى خطا در امان است واز کدورت گناه، پاک(2) وولایت او، یعنى اطاعت محض از او؛ یعنى آن که او را در امور زندگى ات، چه فردى وچه اجتماعى از خودت دخیل تر بدانى واطاعت از او را اطاعت از خدا بدانى.(3) این همان ولایتى است که خدا به آن فرمان داده است. معناى همان (أطیعوا الله وأطیعوا الرسول وأولى الأمر منکم) است.(4) یعنى که چون قطره اى در جویبار زلال ولایت جارى شوى ودل به مسیر هدایت او بسپارى.(5) در هر صراطى که راه مى نماید، با تمام وجود قدم نهى وباور کنى که تنها او صراط مستقیم است(6) ومهرش را در ذره ذره ى وجودت به ودیعه بگذار تا روزى که این مهر، جواز از ورود تو به وادى سعادت شود.
باید یقین داشته باشى که دوستى او، یعنى دوستى خدا (7) ومهر او، یعنى مهر خدا (8) ودشمنى ومخالفت با او، یعنى دشمنى ومخالفت با خدا.(9) آن وقت مى بینى که در غیبت او چه سرگردان وحیران مانده اى؛ مى دانى که او هست. اگر نبود حجت خدا بر روى زمین، زمین اهلش را در خود فرو مى برد(10) وآسمان در هم مى پیچید. مى دانى که او هست، اما در پس پرده ى غیبت، تو را مى بیند وراه مى نماید، اما از پشت حجاب غیبت؛ مثل خورشیدى پشت ابر، مى دانى که هست ومى دانى که به نورش دنیا را روشن مى کند.
وچه قدر دلت مى خواهد که این ابر کنار برود وخورشید را با همه ى وجودت حس کنى. چه قدر دلت مى خواهد که بیاید ودیدگان تو به دیدار جمالش روشن شود. بیاید وبر کوچه هامان قدم نهد وقدمگاهش را ببوسى وبر چشم نهى وآن را توتیاى دیده سازى.
چه قدر فیض خدا در این گوشه ى خلقت جارى است؛ که خدا امام را ظرف وجود معنوى انسان ها قرار داد وچه قدر حکمت او لایتناهى است، آن گاه که امام را در پرده ى غیبت کشید وچه قدر لطف ومهر مى بارد که حتى در غیبت هم، ما را تنها نگذاشت وزنجیره ى ولایت را همواره متصل نگاه داشت تا در دوران تاریک غیبت ودر هجران بهار، راه را گم نکنیم وسبز بودن را از یاد نبریم
کاش که بیاید وبهارى الهى را در دل هاى تک تک مان به پا کند وما چشم دوخته در آینه ى معرفتش وشناساى قدر والایش، سر به اطاعت محضش نهیم وجان وسر به رهش فدا کنیم. خوشا روزى که بیاید آن سراسر مهر، آن لطف ازلى، آن محبت جارى وآن حقیقى ترین بهار.
چه قدر فیض خدا در این گوشه ى خلقت جارى است؛ که خدا امام را ظرف وجود معنوى انسان ها قرار داد وچه قدر حکمت او لایتناهى است، آن گاه که امام را در پرده ى غیبت کشید وچه قدر لطف ومهر مى بارد که حتى در غیبت هم، ما را تنها نگذاشت وزنجیره ى ولایت را همواره متصل نگاه داشت تا در دوران تاریک غیبت ودر هجران بهار، راه را گم نکنیم وسبز بودن را از یاد نبریم وآینه ى اطاعت محض را که خصلت دایمى انسان است در برابر شیطان منهیم، با او باشیم وبه راه او قدم زنیم، سبز وبهارى بمانیم، معناى گل هاى خوبى را در یادها نگه داریم وآماده شویم که آمدن بهار سخت نزدیک است.
پی نوشت:
1- ر.ک:ص 17، پاورقى 7.
2- مفاتیح الجنان،ص 900: (عصمکم الله من الزلل وأمنکم من الفتن)
3- ر.ک:ص 33، پاورقى 5.
4- نساء (4) آیه ى 52.
5- مفاتیج الجنان، ص 905: (واجعلنى ممن... یسلک سبیلکم)
6- ر.ک:ص 33، پاورقى 6.
7- مفاتیح الجنان،ص 901، (ومن والاکم فقد والى الله)
8- همان، ص 901: (ومن أحبکم فقد أحب الله
9- همان، ص 901: (ومن عاداکم فقد عادى الله)
10- ملاصدرا، شرح اصول کافى، ج 2، ص 487: (لو بقیت الأرض بغیر امام لساخت)
منبع: کتاب روح بهار
نویسنده: منیره زارعان
وقتی چهرهها گواهی میدهند

بوزینگان کسانی اند که در دنیا سخنچین بودند. خوکان همانهایی هستند که حرام خوری شد سیره شان. سرنگونان کسانی اند که رباخواری شد پیشه شان. کوران قاضیانی هستند که در داوری ستم کردند و رأی ظالمانه دادند. کر و لالان در دنیا خودپسند بودند و آنها که زبان خود مىجوند کسانی هستند که در دنیا اهل غیبت بودند.
قرآن کریم در آیه 151 سوره مبارکه بقره چهار وظیفه را جزء برنامه های اصلی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بیان می کند. یکی از آنها، تعلیم علومی است که بشر هیچ گاه نمی توانست با عقل و اندیشه خود به آنها دست پیدا کند؛ «وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ» که از این علوم به علوم صرفاً نقلی یاد می شود.
بخشی از این نوع علم به اوضاع و احوال قیامت اختصاص دارد. اوضاع و احوالی که اگر نبود نَقل و ره آورد وحی، محال بود بشر بتواند به گوشه ای از آن هم دست پیدا کند. ما چون ایمان داریم که قرآن سخن خداست (82/نساء) و هر چه را که خدا بگوید عین حقیقت است (42/فصلت) بنابراین یقین داریم هر چه را هم که خداوند در مورد قیامت گفته است همه حق است و موجود؛ چه برای ما قابل درک و هضم باشد و چه نباشد.
بخشی از این اخبار مربوط می شود به وضعیت چهره انسانها در قیامت که در این مقاله به برخی از آنها اشاره می کنیم.
اوج جلوه گری دو رنگ دیگر به قیامت حواله شد. در آن روز موعود چهرههایى سفید و نورانى و چهرههایى تاریک و سیاه خواهد بود؛ «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» به آنها که چهرههاى سیاه و تاریک دارند گفته مىشود: چرا بعد از ایمان، راه کفر را پیمودید؟ در مقابل آنها، مؤمنان اند که چهرههایشان سفید شده و غرق در دریاى رحمت الهى خواهند بود و جاودانه در آن زندگىِ آرام بخش به سر می برند
رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون
خداوند انسان را به گونه ای خلق کرده است که رنگ چهره او متاثر از حالات درونش تغییر می کند. دو رنگ به این دنیا اختصاص دارد و دو رنگ به قیامت. اما آن دو رنگ دنیایی یکی زرد است و دیگری قرمز. اولی در مواقع ترس یا اضطرابِ درون بر چهره می نشیند و دومی یا در اثر شدت ناراحتی و عصبانیت است و یا شرمندگی و خجالت.
اوج جلوه گری دو رنگ دیگر به قیامت حواله شد. در آن روز موعود چهرههایى سفید و نورانى و چهرههایى تاریک و سیاه خواهد بود؛ «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» به آنها که چهرههاى سیاه و تاریک دارند گفته مىشود: چرا بعد از ایمان، راه کفر را پیمودید؟ در مقابل آنها، مؤمنان اند که چهرههایشان سفید شده و غرق در دریاى رحمت الهى خواهند بود و جاودانه در آن زندگىِ آرام بخش به سر می برند. (106-107/آل عمران)
در آیه دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره شده از جمله در باره کسانى که پشت سر هم مرتکب گناه مىشوند مىخوانیم «کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً»؛ گویى صورت آنها را پارههاى تاریک شب پوشانیده است.(27/یونس ع)
چهره ها حکم پرونده را دارند
در آیه 39 سوره الرحمن آمده است: «فَیَوْمَئذٍ لَّا یُسئَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لَا جَانٌ»؛ پس در آن روز از گناه هیچ انسان و جنی سوال نمی شود؛ زیرا «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ»؛ گنهکاران از سیمایشان شناخته شوند. (41/الرحمن)
مرحوم سید هاشم بحرانی صاحب تفسیر البرهان، ذیل آیه «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً» (18/نبأ) روایتی را نقل می کند که شرح این وضعیت است:
معاذ تعریف می کند که من در مورد هول و وحشت هاى قیامت از پیغمبر (صلّى اللّه علیه و آله) سؤالى کردم. فرمود: معاذ! از مطلب عظیمى پرسیدى. سپس اشک از دیدگان مبارکش فرو ریخت و فرمود: در آن روز ده گروه از امت وارد صحنه قیامت می شوند به گونه ای که هر گروه قیافه و شکل خاص خودش را دارد:

عده ای به صورت میمون می آیند و عده ای دیگر به شکل خوک. گروهی سرشان به طرف پایین است و پا به طرف بالا دارند به گونه ای که صورتشان به زمین کشیده می شود. دسته ای کورند و دسته ای دیگر، کر و لال. بعضى زبانشان از دهان درآمده و روى سینه افتاده و این در حالیست که چرک از آن مىریزد به طورى که همه را اذیت مىکند. بعضى هم دست و پایشان بریده است و بعضى دیگر به چوبههاى دار آتشین آویخته شدهاند. عده ای هم از مردار بدبوترند. برخی پیراهن هایی از قیر داغ بر تن دارند که به پوست بدنشان چسبیده است.
اینها چه کسانی اند؟
در ادامه روایت حضرت به این سوال پاسخ می دهد؛ پاسخی که در حقیقت، بیان واقعیت برخی از گناهان است. اگر کسی به این گناهان عادت کرد و آن خصلت ناپسند، جزء جان و حقیقت او شد؛ در قیامت هم که روز ظهور حق است به این شکل هایی که در روایت آمده است وارد صحنه قیامت می شود.
بر این اساس حضرت فرموند:
بوزینگان کسانی اند که در دنیا سخنچین بودند. خوکان همانهایی هستند که حرام خوری شد سیره شان. سرنگونان کسانی اند که رباخواری شد پیشه شان. کوران قاضیانی هستند که در داوری ستم کردند و رأی ظالمانه دادند. کر و لالان در دنیا خودپسند بودند و آنها که زبان خود مىجوند کسانی هستند که در دنیا اهل غیبت بودند. دست و پا بریدگان کسانی هستند که مدام همسایه های خود را آزار دادند. به دار آویختگان همانها هستند که با بدگوی مردم آنان را به چنگال خونین زورمندان ستمگر دچار مىکردند. و متعفنان کسانى هستند که عنان نفس عالى بشرى را به دست شهوت و کامروایى سپرده و از پرداخت حقوق الهى خوددارى نمودند و دسته اخیر که مردمی متکبر و فخر فروشاند.
عده ای به صورت میمون می آیند و عده ای دیگر به شکل خوک. گروهی سرشان به طرف پایین است و پا به طرف بالا دارند به گونه ای که صورتشان به زمین کشیده می شود. دسته ای کورند و دسته ای دیگر، کر و لال. بعضى زبانشان از دهان درآمده و روى سینه افتاده و این در حالیست که چرک از آن مىریزد به طورى که همه را اذیت مىکند. بعضى هم دست و پایشان بریده است و بعضى دیگر به چوبههاى دار آتشین آویخته شدهاند. عده ای هم از مردار بدبوترند. برخی پیراهنهایی از قیر داغ بر تن دارند که به پوست بدنشان چسبیده است
توضیحی برای این روایت
در آیات متعددی از قرآن کریم عاقبت تبهکاران را دو چیز اعلام می کند: «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ» یکی جهنم است که نیازی به توضیح ندارد و دیگری «مَصیر» بد است که نیازمند توضیح است.
«مصیر» از ریشه «ص ی ر»، «صار» گرفته شده که به معنای صیرورت و گردیدن است. به عنوان مثال وقتی دانه ای پس از کاشت و طی فرایند رشد تبدیل به خوشه گیاهی شد به «شدن» می گویند «صیرورت» و «مصیر». (ر.ک: التحقیق 6/311)
پس «بِئْسَ الْمَصیرُ» یعنی «بد تبدیل شدنی» مانند اینکه دانه، فرآیند رشد و بالندگی را درست طی نکند و در اثر همین سوء رشد گندیده و پوسیده شود که در این موقع گفته می شود آن دانه فاسد شد و رشد نکرد.
روح انسان هم اینگونه است اگر تعالیم الهی را آموخت و به کار بست، فرشته خو «می شود» و با چهره ای انسانی و نورانی وارد قیامت می شود. اما اگر تعالیم الهی را به پشت سر انداخت و به آن بی اعتنایی کرد درنده خو «می شود» و با چهره ای سیاه و حیوانی به قیامت احضار و به جهنم پرتاب می شود.
«وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ مُّسْفِرَةٌ * ضَاحِکَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ * وَ وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ عَلَیهَْا غَبرََةٌ * تَرْهَقُهَا قَترََةٌ * أُوْلَئکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَةُ»؛ در آن روز چهرههایى درخشان، خندان و نورانیند، و چهرههایى تاریک که سیاهى مخصوصى آن را پوشانیده است؛ آنان همان منکران و تبهکارانند که در دنیا خدا و دین او را منکر شده و نپذیرفتند. (عبس/38-42)
گریزی به یک آیه
با توجه به آیات و روایاتی که بیان کردیم برای ما معلوم می شود که معنای آیه «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(179/اعراف) که در وصف اهل جهنم نازل شده؛ توهین و اهانت به آنها نیست؛ بلکه حقیقت درونی آنهاست که در قیامت نمایان خواهد شد.
منبع: تبیان

از جمله وظائف اصلی هر یک از شیعیان، آن است که در هر زمان تکلیف و وظیفه خویش را
نسبت به امام زمان خویش بداند و با عمل بر طبق آن، موجبات رضایت و خوشنودی امام خویش را برآورده سازد.
یکی از مهمترین منابع در خصوص فراگیری و شناخت این وظائف، روایاتی است که از ائمه معصومین (علیهم السلام)
به دست ما رسیده است و ما با رجوع به آنها می توانیم با وظائف خود بویژه در زمان غیبت حضرت ولی عصر(عج) آشنا شویم.
در ادامه با استناد به برخی از این روایات بیشتر با وظائف و تکالیف خود در زمان غیبت حضرت آشنا خواهیم شد.
1/ امام شناسی
دعای نورانی وجود مبارک امام صادق(علیهالسلام) نخستین وظیفه انسان اهل انتظار را تبیین میکند:
اللّهمّ! عرّفنی نفسک، فانّک إن لمتعرّفنی نفسک لم أعرف نبیّک.
اللّهمّ! عرّفنی رسولک، فإنّک إن لمتعرّفنی رسولک لم أعرف حجّتک.
اللّهمّ! عرّفنی حجّتک، فإنّک إن لمتعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی.(1)
شناخت امامت و امام، اولین وظیفه مؤمن اهل انتظار است، که بر اساس معرفت توحید و شناخت نبوّت استوار میگردد، چون دانستیم پیامبر خلیفه خداوند است و بر اساس امر و وحی او سخن میگوید و کار میکند، آنگاه میبایست امام را در پرتو معرفت پیامبر بشناسیم، وگرنه میپنداریم مسئله امامت را میتوان تحت لوای سقیفه به سامان رسانید.
از آنجا که امامت جز نیابت رسالت نیست و نائب جز سخن منوب عنه را نمیگوید، آن که منوب عنه را شناخت، به معرفت نائب او بار مییابد و چون بدین پایه رسید، مشکلات علمی و عملیاش حل خواهد شد؛ یعنی وقتی به این معرفت بار یافت و از مجرای امامت و نبوّت به توحید مرتبط شد، آنگاه در فکر و عمل، به غیر دین سر نخواهد سپرد و در تمامی عرصههای زندگی دینسالار خواهد بود. در عرصه امور اجتماعی، به مردمسالاری غیر دینی تن نخواهد داد و قانون را بر محور «امر الله» خواهد دانست نه «امر الناس»، از اینرو به قانونی جز قوانین الهی که از بیان و بنان و تبیین مقام والای نبوّت و امامت جاری میگردد تسلیم نخواهد شد.
شکی نیست که منتظران وجود مبارک ولی عصر(عج) که در مکتب انتظار صادقانه درس صلاح و اصلاح آموختهاند،
میباید افزون بر دعای زبانی برای تعجیل در فرج وجود مبارک امامشان، با زبان حال و استعداد نیز چنان باشند.
بر همین اساس، آنکه انتظارش حقیقی و ترقّبش صادق باشد، میتواند از عمق جان خویش با زبان حال و قال فرج
میمون و خجسته امام خویش را از خداوند سبحان مسئلت دارد
2/ پویایی و تلاش
ادراک صحیح و روشن معنای انتظار اقتضا میکند که انسانِ منتظر حرکتی دائمی و تلاشی پویا داشته باشد، تا بر اثر آن خود و جامعه خویش را مهیای ظهور امام منتظَر(عج) سازد. فرمایش وجود مبارک امام صادق(علیهالسلام) که
لیعدنّ أحدکم لخروج القائم و لو سهماً (2) چراغ روشناییبخش این راه خجسته است.
لحظه میمون ظهور ناپیداست و این خود سبب میشود تا هر لحظه بیصبرانه در انتظار طلوع مبارکش باشیم. این انتظار عاقلانه در پرتو کلام نورانی صادق آلمحمّد(علیهمالسلام) ما را بر آن میدارد که خویش را با حرکت و تلاش در راه استعدادیابی و زمینهسازی ظهور حضرتش و فراخور خود حتی به اندازه مهیا کردن تیری، آماده حضورش سازیم. آنچه هست این تیر، گاه تیر بیان و بنان است و گاه تیری درخور سایر عرصههای علمی و نظامی. یا باید توانمند باشیم که معارف الهی را شرح و تفسیر کنیم و توسعه دهیم و نشر و ابلاغ کنیم و با تمییز عقل از حسّ و قیاس و وهم و استحسان و خیال و مغالطه، در صیانت این چراغ نورانی بکوشیم؛ یا با تسلط به فنآوریهای گوناگون در عرصههای مختلف به ویژه در زمینه دفاع نظامی مهیّای رویارویی با آنانی باشیم که زعم خاموشی شعله فروزان وحی را در سر میپرورانند، گرچه داشتن هر دو سلاح، مطلوبتر است.
آن که به انتظاری تهی از رزمآوری و مجاهده دل خوش میدارد و گمان میکند بیآمادگی برای جهاد و شهادت میتوان منتظر موعود موجود بود، خیالی باطل دارد و کار انتظارش به سامان نخواهد رسید.

3/ تخلق به کرائم اخلاقی
شکی نیست که منتظران وجود مبارک ولی عصر(عج) که در مکتب انتظار صادقانه درس صلاح و اصلاح آموختهاند، میباید افزون بر دعای زبانی برای تعجیل در فرج وجود مبارک امامشان، با زبان حال و استعداد نیز چنان باشند. بر همین اساس، آنکه انتظارش حقیقی و ترقّبش صادق باشد، میتواند از عمق جان خویش با زبان حال و قال فرج میمون و خجسته امام خویش را از خداوند سبحان مسئلت دارد.
برای نیل به چنین مرتبهای انسان منتظر میبایست به دانش خود عمل کند و مجهولات را بپرسد؛ نیز خیرخواه همگان باشد و کینه کسی را در دل نپرورد، چرا که قلب کینآلوده شایسته بذرافشانی معرفت و محبت ولی عصر(عج) نیست.
منتظر حقیقی را بایسته است که به غیر خدا تکیه نکند و جز به او امید نبندد و مراقب سرزمین قلبش باشد
و این کالای ثمین را به ثمن بخس شهوت و غفلت نفروشد، زیرا ارائه دهنده چنین کالایی جز دشمن آشکار انسان نیست
و ابلیس چون چنین معاملهای کند، ثمن و مثمن را با هم میبرد و چیزی جز خسران و زیان بهره فروشنده نخواهد شد.
آن که دین و اخلاقش را به شیطان بفروشد، شیطان تمام هویت انسانی او را میستاند و چون چنین کرد، همه را در مسیر تباب و تباهی خویش هزینه خواهد کرد و آنگاه چنین انسانی مصداق بارز (خَسِرَ الدُّنیا والاءخِرَة)(3) خواهد بود.
ترک تعلق به مظاهر دنیای مذموم، زمینه طهارت روح و پاکی ضمیر انسان منتظر را فراهم میآورد؛
آنگاه به لطف خدای سبحان صاحب شامّهای میشود که عطر دلانگیز حضور مولای خویش را استشمام میکند
و مستانه میسراید: «سحر از بسترم بوی گل آیو»(4).
نه تنها با این شامّه بوی خوش یار را درمییابد، رایحه عفن دنیازدگی، دنیاخواهی، نفاق و تفرقهافکنی را نیز
تشخیص میدهد و از حریم هلاکتبار آن نیز دوری خواهد کرد.
4/ تعالی فرهنگ، مدیریت، شهامت و شجاعت
معنای حقیقی انتظار، تحصیل شرایط حضور و ظهور ولی عصر(عج) است و هر که در این مسیر مجاهده نکند، انتظارش به حقیقتِ انتظار موصوف نمیشود.
ترک تعلق به مظاهر دنیای مذموم، زمینه طهارت روح و پاکی ضمیر انسان منتظر را فراهم میآورد؛ آنگاه به لطف خدای سبحان صاحب شامّهای میشود که عطر دلانگیز حضور مولای خویش را استشمام میکند و مستانه میسراید: «سحر از بسترم بوی گل آیو». نه تنها با این شامّه بوی خوش یار را درمییابد، رایحه عفن دنیازدگی، دنیاخواهی، نفاق و تفرقهافکنی را نیز تشخیص میدهد و از حریم هلاکتبار آن نیز دوری خواهد کرد برپایه روایات تشریح وقایع پس از ظهور، هنگام قیام ولی عصر(عج) دست لطف الهی بر سر امت کشیده و عقلهایشان کامل میگردد و بردبار میشوند. این رشد و بالندگی چیزی نیست که نیازی به زمینهسازی نداشته و انسانها ناگاه و یکباره از نادانی به دانایی رسند. تعالی سطح فرهنگ، تعقل و فهم عمومی، نخستین زمینه لازم جهت ادراک پیام انسان کامل و ظهور ولی مطلق خداست و این مهم از گرانمایهترین وظایف منتظران آن حضرت است، زیرا جامعهای که از سطح فرهنگ والاتر و بالاتری برخوردار باشد، معارف الهی را که امام(علیهالسلام) عرضه خواهد کرد بهتر ادراک و در برابر هجوم امواج جهل و کینه بهتر ایستادگی و دفاع میکند. نه خود گرفتار جهل و تجاهل میگردد و نه اجازه میدهد از جهل دیگران سوء استفاده شود.
وظیفه دیگر اهل انتظار، رشد و تعالی بخشیدن به تدبیر امور، مدیریتهای اجتماعی و اکمال ملکات شهامت و شجاعت است، زیرا دین و اجرای احکام حیاتبخش آن همواره به این چهار عنصر محتاج است و به فرموده امام باقر(علیهالسلام) شجاعت، صلابت و نفوذ در اجرای احکام الهی از ویژگیهای یاران وجود مبارک امام زمان(عج) است:اجری من لیث و أمضی من سنان(5) و چون جامعه اسلامی در رشد و تعالی فرهنگ و خردورزی از سویی و بالندگی شجاعت، شهامت و مدیریت از سوی دیگر به نصاب خود رسید، زمینه ظهور حجت مطلق الهی فراهم میگردد.
5/ اقتدا به سنت و سیره پیامبر و امامان(علیهمالسلام)
امام عصر(عج) احیا کننده آموزههای نورانی قرآن و معارف پیامبر اکرم و ائمّه هدی(علیهمالسلام) است. رهاورد امام عصر(عج) همان اسلام ناب و معارف والای پیامبر عظیم المنزله اسلام است که از خزائن الهی عرضه داشت و امامان معصوم(علیهمالسلام) یکی پس از دیگری این حقیقت را در بیان و سیره خویش پاس داشتند.
راه امام عصر(عج) جز راه قرآن و عترت نیست و منتظر امام عصر(عج)، میبایست با قرآن و آموزههایش
از سویی و با سیره و معالم عترت از سویی دیگر آشنا باشد، تا بتواند خویش را در پرتو انوار روحبخش آنها نهد
و با اقتدای به آنان خود را برای حضور در محضر امام زمان(عج) آماده سازد.
پاورقی:
1 ـ الکافی، ج1، ص337/
2 ـ الغیبه، نعمانی، ص320/
3 ـ سوره حجّ، آیه 11/
4 ـ دیوان اشعار بابا طاهر، قسمت اول.
5 ـ بصائر الدرجات، ص24؛ بحار الانوار، ج52، ص318/
منبع: تبیان
نگاهی گذرا به دیگر جلوه های ادبی نهج البلاغه
زیبایی عبارات نهج البلاغه از جهت ترکیب لفظی و سبک ادبی برجستگی هائی دارد:
1. در انواع کلمات مفرد، جمع، مذکّر، مؤنّث،حقیقت و مجاز، سرمایه ای غنی برای فرهنگ الفاظ عربی است.
2. مجازها و کنایه ها در قالب جالب و نویی آمده است.
3. ایجاز و اطناب (کوتاه گویی و به درازا سخن گفتن) در جای مناسب خود به کار رفته و ما این مطلب را در خطبه ها و نامه های طولانی و گاه متوسط و یا کوتاه آن حضرت به
روشنی مشاهده می کنیم.
4. محسنات و نوآوری های لفظی از «جناس» تا «ترصیع» و «قلب» و «عکس»[i]در موارد مناسب به کارگرفته شده است.
5. آهنگ طبیعی و عبارات جذّاب که اهل فن به خوبی آن را درک می کنند و مردم از شنیدن آن به هیجان می آیند... .
درپایان با ذکر کلام استاد سید جعفر شهیدی این مقاله را به پایان می بریم استاد دکتر سید جعفر شهیدی، استاد دانشگاه و مترجم موفق نهج البلاغه در مقدمه ترجمه خویش می نویسند:
از سال ها پیش چون فرصتی دست می داد برخی از ترجمه های فارسی نهج البلاغه را با متن مقابله می کردم. ضمن این بررسی دیدم مترجمان ـ که خدمتشان در پیشگاه
مولای متقیان ـ علیه السّلام ـ پذیرفته باد ـ هر چند در کار خود موفق بوده اند، کم و بیش در این ترجمه ها یک نکته را چنانکه باید رعایت نکردند و آن این است که سخنان
مولا چنانکه می بینیم در عین علوّ معنی به زیورهای لفظی نیز آراسته است: استعاره، تشبیه، جناس، موازنه سجع و مراعات النظیر. مخصوصاً صنعت سجع که در سرتاسر
کتاب دیده می شود و امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ به سجع گویی شناخته بوده است.
هنگامی که زینب کبری در پاسخ پسر زیاد گفت: مهتر ما را کشتی، از خویشانم کسی را نهشتی، نهال ما را شکستی، ریشه ما را از هم گسستی، اگر درمان تو این است آری چنین است[ii].
پسر زیاد گفت: سخن به سجع میگوید: پدرش نیز سخنان مسجّع میگفت.
بدین رو کوشیدم تا در حد توانایی خویش ضمن برگردان عبارت عربی به فارسی ـ چندان که ممکن است ـ صنعتهای لفظی را نیز رعایت کنم.[iii]
نتیجه گیری
از این مختصر تحقیق و از دانسته های قبلی معلوم می گردد نهج البلاغه بعد از قرآن تنها کتابی است که علاوه بر ژرفنای علمی از اوج زیبایی نیز برخوردار است، به گونه ای که بزرگان علم و ادب در ذکر ویژگیهای آن برخود لرزیده و احساس حقارت می نمایند.
بدیهی است هر چه این کتاب شریف را دریابیم، دُرّ یافته ایم. لذا بر ما است که در مسیر شناخت بیشتر و معرفی سودمند تر این کتاب گرانسنگ بیشتر تلاش نمائیم.
---------------------------
منابع
1- نهج البلاغه، تحقیق و شرح شیخ محمد عبده، دار النهضة قم
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، دار الکتب العربیة
3- الارشاد شیخ مفید، موسسه آل البیت
4- ترجمه نهج البلاغه ، استاد سید جعفر شهیدی
5- جلوه علی(ع) در ادب فارسی، دکتر نظام الدین نوری، نشر بارقه
[i] . جناس در اصطلاح فن بدیع: آوردن دو کلمه است که از نظر لفظی شبیه هم هستند ولی در معنا متفاوتند: دو جمله یا دو مصراع است که با اینکه در برابر هم هستند وزن و سجع کلماتش مطابق هم باشد. مانند:
هوا شد تیره و گریان بسان دیده وامق زمین شد تازه و خندان بسان چهره عذرا
قلب و عکس: مقدم و مؤخر نمودن لفظ است. خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون میآورد.
عشق در نهج البلاغه:
بهشت مینو، یعنی وصال دوست، در پس دیوارهای مصایب و پرده های ناملایمات پنهان است که عاشق ناگزیر باید موانع را از پیش بردارد و به سر منزل مقصود برسد.
هر کس که گلچین است و خاطرش به نخبگان بوستان علاقمند، چاره ندارد مگر آن که نیشهای جانگزای خار را به قلب لطیف خود بپذیرد، تا از لطف و جمال کل کام بردارد.
گرانسران هوس پرست، با آن که در اقیانوس عیش و نوش غرق اند، از ساحل خوشبختی و سعادت هزاران منزل به دورند؛چون دیدگان بی فروغ آن ها در مقابل پرتو عشق نابینا و کور است.
اینان، این مال ربایان دروغ زن، از لذّت حقیقی حیات بی بهره اند. اینان، در عین خوشی، ناخوش؛ و در هنگام شادمانی و فرح دلتنگند.
به ظاهرتنومند و سالم می نمایند، ولی پیوسته در سخت ترین بیماری که جز سنگدلی و دنیا پرستی نام دیگری ندارد به سر می برند. همیشه یک بار سنگین که همچون کوه، وزین و جان
فرساست، بر سینه آنها فشار می آورد و جمال فرحبخش زندگانی در نظرشان به صورت هیولایی زهره ربا و هولناک جلوه می کند که با همه دنیا داری باز هم از دنیا خسته و فرسوده
اند.
می دوند،می کوشند،حرص می زنند،اما از این همه تکاپو و کوشش هدفی ندارند وهر چه می بلعند باز هم حس می کنند که ناشتا و ناکامند.
این طایفه بدین جهت در چنین دوزخ تاریک و دهشتزا به سر می برند که از نور عشق بی فروغ و از صفای محبت بی نصیبند.
الا، ای کشاورزان کشتزار زندگی که در نور لطیف و جهان افروز عشق کار می کنید و پیوسته جام زندگی شما از زلال مهر و محبت سرشار و لبالب است، برنامه حیات را از من فرا گیرید.
نخستین، به کار و کوشش بپردازید و با حرارت و عشق، فعال و پیشرو باشید که زودخوشبختی مجهول فرا رسید و در آن اشعه نامرئی که دنیا طلبان از مشاهده اش کورند غرق و پنهان گردید.
آری، نخستین عمل، سپس نتیجه، آنگاه ثبات و استقامت، و در سایه استقامت بردباری و صبر و در انجام پرهیزگاری و پاکدامنی افتخار و شرافت را خواهید دریافت.
خداوند متعال بهشت مینو را به ثبات قدمان فعال اختصاص داده است که نوازش مهر و محبت خستگی کار از عضلات و اندامشان رفع می کند و شداید دنیا را در کامشان مطبوع و شیرین مزه می گذارد.
شما به روز الست، به صبح ازل، به نخستین طلیعه آفرینش، طوق عشق بر گردن نهادید و عاشقانه قدم در نبرد زندگی گذاشتید. عاشق فداکار و با وفا باید عهد مهر و محبت را به پایان
رساند و با گذشت قرون و تحولات روزگار بر میثاق و وعده خود پایدار و آهنین بماند.
اینان دل به زخارف و نقش و نگار دنیا بسته اند و به جز خورد و خواب منظوری ندارند، عاشق نیستند و دوست نمی دارند، قدم بر عهد روز نخست گذاشته اند و رشته وفا را آن بی وفایان
بد قول با مقراض توحش و درنده خویی بگسستند.
دیر یا زود، سازمان طبیعت از هم می پاشد و طبایع تند خو و ماجراجو از غوغا و آشوب بر می نشیند.
زندگی قیافه دیگر به خود گیرد و جهان جلوه دیگر کند.
در آن کشور عشق حاکم مطلق باشد و عشّاق روشن چهره و روشن دل باشند.
فرشتگان، هر چه شیرین تر بخندند و قهقهه زنند و اهریمنان تباهکار را دور باش گویند.
دنیا دار مال پرست با همان چهره چرکین و روح آلوده سر از خواب غفلت برآورده و قدم در جرگه زیبایان گذارد.
وای که چه قدر وحشت خواهد کرد و تا چه اندازه آسیمه سر خواهد شد. چون آنجا را از کشاکش بازرگانی و داد و ستد دنیا را آرام بیند و از دینار و درم اثری نیابد، همه را پاکدامن و همه را سپید پوش بنگرد و خود از چهره سیاه و جامه لکّه دار خویش سخت شرمنده و خجل گردد.
آنگاه جان فرسوده اش که یکدم از خستگی طمع و بخل نیاسوده و با بی خوابی چنین عمیق و طولانی همچنان خسته و ناتوان است، انگشت ندامت بگزد و به شدّت پشیمان گردد که چرا گوهر عشق نیندوخته است تا از لذت عشقبازی برخوردار و کامیاب باشد؟!
آنجا، در آن رستاخیز بزرگ که کالای دو جهان را به بازار آورند، رونق و رواج ویژه عشق است، فقط عشق.
نمونه دیگری از کلام سجع در کلام امام علی(ع):
اما بعد فان الجهاد باب من ابواب الجنة؛ فتحه الله لخاصة اولیائه؛ و هو لباس التقوی؛ و درع الله الحصینة؛ و جنته الوثیقة... الا وانی قد دعوتکم الی قتال هؤلاء القوم لیلاً و نهاراً؛ و سراً و اعلاناً؛ و قلت لکم اغزوهم قبل ان یغزوکم... فتوا کلتم و تخاذلتم حتی شنت علکم الغارات و ملکت علیکم اوطان... یا اشباه الرجال و لا رجال؛ حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال؛ لوددت انی لم ارکم و لم اعرفکم معرفة والله جرت ندماً و اعقبت سدماً.[1]
اما بعد، جهاد، دری از درهای فردوس است که خداوند آن را برای دوستان خاص خود گشوده است؛ و جهاد، جامه پرهیزگاری و زره استوار خدا و سپر محکم اوست...
همانا من شما را شب و روز و در نهان و آشکار به پیکار با این قوم فرا خواندم و گفتم با آنان بستیزید پیش از آنکه بر شما یورش آورند... ولی شما از این دعوت، رخ برتافتید و تواکل نشان دادید و خواری اظهار کردید تا اینکه بر شما یورش آوردند و سرزمینتان را غصب کردند... ای شبه مردان و نه مردان و ای خِردهای کودکان و ای عقلهای دختران تازه به حجله رفته دوست داشتم شما را نمی دیدم و نمی شناختم. سوگند به خداآشنایی من با شما پشیمانی و اندوه به بار آورده است.»
ابن ابی الحدید پس از ذکر این خطبه مهیج و جانفزا یادآور می شود که یکی از نام آوران ادب عرب یعنی ابن نباته به تقلید از این کلام، خطبه ای ساخته تا طبع ادبی خود را در این عرصه به نمایش گذارد؛ ابن ابی الحدید مقایسه ای میان این دو خطبه می کند و چنین می افزاید:« شما با دیده انصاف به خطبه ابن نباته و کلام علی بنگرید؛ نسبت این دو خطبه، نسبت خواجه به نر و شمشیر سربی به شمشیر پولادی است؛ بنگرید که او _ ابن نباته _ چقدر الفاظ متکلف و کلمات متصنع آورده است؛ و خاصه اگر کسی اهل ذوق باشد در می یابد که قسمتهای زیبا و شیوای کلام ابن نباته جملاتی است که از سخنان علی به سرقت برده است؛ مگر نمی دانی که علی گفته است:
اما بعد فان الجهاد من ابواب الجنة. و ابن نباته نیز گفته است: فان الجهاد اثبت قواعد الایمان و اوسع ابواب الرضوان؛ علی گفته است:
والله یمیت القلب و یجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم. و ابن نباته گفته است: صرخ بهم الشیطان الی باطله فاجابوه و ندبکم الرحمن الی حقه فخالفتموه.
علی گفته است: حتی شنت علیکم الغارات و ملکت علیکم الاوطان. و ابن نباته می گوید: و عدوکم یعمل فی دیارکم فعله.
سپس ابن ابی الحدید میان کلام علی(ع) و سخنان ادبا و شعرایی همچون صابی،ابو تمّام، بحتری، ابونواس، امرئی القیس، نابغه، زهیر و اعشی سنجشی صورت می دهد و می گوید: « در کلام این فحول ادبی، کلمات متکلف و الفاظ متصنّع فراوان یافت می شود ولی در کلام علی هرگز. و اگر بخواهی در این باب، بیشتر آگاهی یابی بنگر به قرآن؛ همه مردم وفاق دارند که قرآن در اوج بلاغت و ذروه اعلای فصاحت قرار دارد و کلام علی برگرفته و ملهم از الفاظ و معانی و اسلوب آن است؛ از این رو پس از قرآن، کلامی به فصاحت و زیبایی کلام علی نیست.»
--------------------
اغتنم المهل و بادر الاجل و تزود من العمل.[i]
« مهلت را غنیمت شمرد و آماده مرگ شد و از کردار نیک، توشه برگرفت.»
در این کلام نیز میان کلمه مهل و عمل، سجع متوازی دیده می شود. جرج جرداق درباره سخنان مسجوع امام علی (ع) چنین سخن می گوید: « اسلوب علی(ع) در اثر درستی به حدی رسید که حتی سخنان مسجّع وی از مرحله تصنّع و تکلّف به بلندی گرایید، اینجا بود که سخنان مسجّع او با وجود اینکه جمله های جدا جدا و موزون فراوانی داشت اما دورترین چیز از تصنّع و نزدیکترین چیز به طبع سرشار بود؛ هم اکنون این سخنان مسجّع و حد سلامت طبع را بشنوید:
یعلم عجیج الوحوش فی الفلوات؛ و معاصی العباد فی الفلوات و اختلاف النینان فی البحار الغامرات و تلاطم الماء بالریاح العاصفات؛ و اشهد ان محمداً نجیب الله و سفیر وحیه و رسول رحمته؛ اما بعد فاوصیکم بتقوی الله الذی ابتدأ خلقکم و الیه یکون معادکم و به نجاح طلبتکم و الیه منتهی رغبتکم و نحوه قصد سبیلکم و الیه مرامی مفزعکم.[ii]
« خدا به آواز چرندگان در بیابانها و گناهان بندگان در پنهانی ها و آمد و شد ماهیان و دریاهای خروشان و بر هم خوردن آنها به واسطه تند بادها آگاه است؛ و گواهی می دهم که محمد (ص) برگزیده خدا و آورنده وحی و فرستاده رحمت اوست؛ اما بعد شما را به پروای از خدا شفارش می کنم، همان خدایی که شما را آفرید و به او باز گشت خواهید کرد، و نیازتان را او بر می آورد و نهایت آرزویتان با اوست؛ راه راستتان به سوی اوست و پناهگاهتان اوست.»
و آنگاه جرج جرداق می افزاید:« اینک شما را به این قافیه که با طبع سالمی همراه است توجه می دهم:
ثم زینها بزینة الکواکب؛ و ضیاء الثواقب؛ و اجری فیها سراجاً مستطیراً؛ و قمراً منیراً؛ فی الفلک دائر و سقف سائر و رقیم مائر.[iii]
اگر شما بخواهید در این جمله های شگفت انگیز یک کلمه قافیه دار را به کلمه ای بی قافیه تبدیل کنید خواهید دید چگونه فروغ آن خاموشی و زیباییش محو می گردد و سلیقه و اصالت و دقت خود را که دلیل و مقیاس ادب است از دست می دهد؛ بنابر این قافیه در سخنان علی(ع) یک نیاز هنری است که طبع آمیخته با صناعت این نیاز را در خود احساس می کند.»
نمونه هایی چند از کلام مسجع علی (ع):
ارضکم قریبة من الماء؛ بعیدة من السماء؛ خفت عقولکم؛ و سفهت حلومکم؛ فانتم غرض لنابل؛ و آکلة لآکل؛ و فریسة لصائل.[i]
« سرزمین شما به آب نزدیک است و از آسمان، دور؛ خردهای شما سبک و شکیبایی تان، نابجاست؛ پس شما آماج تیر تیراندازان و لقمه خورندگان و شکار شکارچیان هستید.»
دار بالبلاء محفوفة؛ و بالغدر معروفة؛ لا تدوم احوالها؛ و لا تسلم نزالها؛احوال مختلفة؛ و تارات متصرفة؛ العیش فیها مذموم؛ والامان منها معدوم؛و انما اهلها فیها اغراض مستهدفة ترمیهم. بسهامها م تفنیهم بحمامها؛ و اعلموا عبادالله انکم و ما انتم فیه من هذه الدنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم ممن کان اصول منکم اعماراً؛ واعمر دیاراً؛ وابعد آثاراً؛ اصبحت اصواتهم هامدة؛ و ریاحهم راکدة؛ و اجسادهم بالیة؛ و دیارهم خالیة؛ و آثارهم عافیة؛ فاستبدلوا بالقصور المشیدة والنمارق المهدة و الصخور والاحجار المنسدة و القبور اللاطئة الملحدة؛ التی قد نبی بالخراب فناوها وشید بالتراب بناوها؛ فمحلها مقترب و ساکنها مغترب.[ii]
« دنیا سرایی است پوشیده در بلا و شناخته شده به غدر و نیرنگ؛ و هماره در دگرگونی و تغیّر است؛ ساکنان آن، سالم نمی رهند و احوال و اطوار آن دگرگون است؛ خوشی در آن، نکوهیده و آسایش در آن یافت می نشود؛ ساکنان آن آماج تیرهای بلا هستند و در دنیا تیرهای خود را به سوی آنان فرو می فرستد و با مرگ نابودشان می کند؛ ای بندگان خدا بدانید که شما و آنچه از دنیا دارید بر گذشتگانتان نیز گذشت؛ عمرهاشان از شما درازتر و شهرهاشان آبادتر و آثارشان مهم تر بود؛ لیکن آوازشان به خاموشی گرایید و بزرگ بینی و نخوتشان نابود و کالبدهاشان از هم گسسته شده است؛ و شهرهاشان، تهی مانده و آثارشان ناپدید شده، آنان، کاخهای برافراشته و بناهای استوار و بالشهای فراخ خود را با سنگهای ستبر و خشن گورهای بهم چسبیده معاوضه کرده اند؛ همان گورهایی که آستانه آن ویران گشته است؛ و ساختمان آن با خاک یکسان شده است؛ آن گورها هر چند به هم نزدیک هستند ولی ساکنانشان از هم بیگانه و دورند.»
ما یزیدنا ذلک الا ایماناً و تسلیماً و مضیاً علی اللقم و صبراً علی مضض الالم؛ حتی استقر الاسلام ملقیاً جرانه و متبوئاً اوطانه و لعمری لوکنا ناتی ما اتیتم ما قام للدین عمود و لا خضر للایمان عود؛ و ایم الله لتحلبنها و لتتبعنها ندماً.[iii]
« و این رفتار تنها بر ایمان ما می افزود و فرمانبرداریمان را افزون می کرد و هر چه بیشتر در راه راست، استوار گردیدیم و بر سوزش درد، شکیبا می شدیم؛ تا آنکه اسلام، استقرار یافت؛ و سوگند به جانم اگر ما نیز همچون شما رفتار می کردیم و هرگز ستون دین افراشته و شاخه ایمان سبز نمی شد و سوگند به خدا که پس از آن، خون خواهید دوشید و پشیمان خواهید شد.»
در این بخش از کلام حضرت، میان واژه لقم و الم، سجع متوازی و میان کلمه جرانه و اوطانه و عمود و عود و دماً و تدماً، سجع مطرّف وجود دارد.
----------------------------------